![]() |
![]() |
|
| عشق |
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام مهر 1384ساعت 13:13 توسط ابراهیم |
|
|
نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد دیگه با چه چیزی کسی رو دلخوش کرد یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:29 توسط ابراهیم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:25 توسط ابراهیم |
|
|
و مذهب شوخی سنگینی بود
که محیط با من کرد من سال ها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم ....
به عشق در زدنهات به آهنگ قدمهات به گرمی نفسهات منو محتاج کردی
باورم کن اگه نمی تونم با این دل کوچیکم کوه رو برات بکنم اگه بغضم تو خودم می شکنه و نمیتونه غم رو ازچهرت بشوره. ولی با تموم احساسم صداقت رو پیشه کردم. افسوس,تو شهر شما کسی نوید قاصدک رو باور نداره. قداست اشک رو نمی دونه واز وسعت دوست دارم خبر نداره. ولی من بازم میخوام داد بزنم دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:18 توسط ابراهیم |
|
|
به او بگویید دوستش دارم ، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:11 توسط ابراهیم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 11:9 توسط ابراهیم |
|
|
به خدا التماس کردم
تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچر خاند اگر که دل سوخته ای با تو غریبه نیستم فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی یوال می کند به خاطر چه زنده ای منم برای زندگی تورا بهانه می کنم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 13:43 توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|