![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 17:59 توسط ابراهیم |
|
|
نخواهم گريست...
بيهوده تو را دوست دارم بيهوده زندگي مي كنم اين زندگي را قسمت نخواهيم كرد.
... و تو نمی دانی
در این
شبهای تنهایی
من چگونه تو را
و تنها تو را می خوانم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 17:53 توسط ابراهیم |
|
|
سوگند به خالق محبت سوگند به پاکی و صداقت اکنون که جدا از تو غریبم زان عشق تو گشته بی نصیبم من بی تو ز جان خویش سیرم کاش می شد به پای تو بمیرم می خوام يه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه من باشم وتوباشی و يك شب مهتابی باشه می خوام يك كاری بكنم شايد بگی دوسم داری می خوام يك حرفی بزنم كه ديگه تنهام نذاری می خوام برات ازآسمون ياسای خوشبو بچينم می خوام شبا عكس ترو توخواب گل ها ببينم می خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بمونی ازتوكتاب زندگيم يه حرف رنگی بخونی امشب می خوام رو آسمون عكس چشاتو بكشم اگر نگاهم نكنی نازنگاتو بكشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 17:43 توسط ابراهیم |
|
ای که بی تو خودموتک و تنها می بینم هر جا که پا می ذارم تو رو اونجا می بینم یادمه چشمهای تو پر درد و غصه بود قصه غربت تو قد صد تا قصه بود یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمره منو آتیش می زنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستهای تو پاک می کرد حالا اون دستها کجاست اون دو تا دستهای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونها پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش می زنه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم دی 1384ساعت 17:35 توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|