![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
هرکی میگه خیالی نیست..........دروغ میگه خیالیه هرکی میگه جات خالی نیست.........دروغ میگه جات خالیه خیلیم خیالیه خیلیم جات خالیه
قصه پرنده عاشقي* تقديم به تو. بگشا دريچه اي رو به عاشقي. تو رو از هميشه بيشتر !!! بيشتر از هميشه ميخوام !!! * ...
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:34 توسط ابراهیم |
|
این شعر را در نوجوانی سروده ام امروزبا مضمون آن صددرصد مخالفم اما برای طرفداران هنر برای هنر شاید جالب باشد :
سرخپوشانی که در بندید ! روزی من از این فیروزه ای دهلیزِ تودرتو شما را بی صدا آزاد خواهم کرد خوشا به حال اسیری که با تو همراه است ندیده جز غل و زنجیر و از تو آگاه است تو را نه چون همه می خواهم ای نگارِ بلند که دستِ رابطه از دامن تو کوتاه است اگر که خط بزنی نامت از گذشتۀ من مسیرِ خاطره هایم به طول یک آه است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:20 توسط ابراهیم |
|
|
شمع
شمع باشم سوز را در بر کنم بار دیگر ناله ای از سر کنم بار اشکم می چکد از دل برون تا دمی این نرگس دل تر کنم باز هم غرق این آتش شوم تا که این دلمرده خاکستر کنم
باورت نمی شود که من در خطوط دست های تو گمم لحظه ای درنگ کن قسم به آبی تبسمت من همان همیشه ی همیشه قابل ترحمم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 11:54 توسط ابراهیم |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:39 توسط ابراهیم |
|
هنوز چشم به راهت نشستم تو بغض خلوت چشمم رو بستم بی تو من با قلب خستم تک وتنها بی تو من عمری نشستم هنوز چشم به راهت هستم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:11 توسط ابراهیم |
|
|
خنجر برام بیارید من از تبار دردم عمریه بی طلوعم مثل غروبی سَردم آیینه دارِ غربت با آدما غریبه حوای چشمای من ،در حسرتِ یه سیبه تاریکه سرنوشتم، فانوسِ من شکسته عمر یه بغضِ سنگین راه گلومو بسته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 12:58 توسط ابراهیم |
|
|
کاش می دانستی که...
هنوز دلم با کسی نیست... هنوز هم آن تنهاترینم...
کاش می توانستم حرفم را بر زبان جاری کنم... کاش باز می توانستم بگویم.. دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:16 توسط ابراهیم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:13 توسط ابراهیم |
|
پیراهن سیاه آن سالها را عزیزم ! اتو کن روز تولدم به گمانم یکی ازنزدیکیی همین شبهاست که خوابت هی بیدارم می کند! یادت نرود یک وقتی گل بچینی همان انگشتهایت را غروب هر پنجشنبه روی مزارم بکاری کافیست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:11 توسط ابراهیم |
|
![]() ![]() ![]() ![]() خدایا!
من در قلعه ی فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری من چون توئی دارم و تو چون خودی نداری.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:3 توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|