تبليغاتX
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد حتی تو
عشق

 هرکی میگه خیالی نیست..........دروغ میگه خیالیه

هرکی میگه جات خالی نیست.........دروغ میگه جات خالیه

خیلیم خیالیه خیلیم جات خالیه

01

 

اومد که فریاد بزنه اما دیگه نای نداشت

 

خواست بمونه پیشش ولی تو قلب  اون جایی نداشت

 

آی دختر آی بی وفا آی تو که تنهام میزازی

 

تو قاب عکست جای من کی رو میخوای بزاری

 

برو برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

برو برو ولی بدون که تا عبد جایی نداری تو دلم

 

 

 

 

                       

قصه پرنده عاشقي* تقديم به تو.

بگشا دريچه اي رو به عاشقي.

 تو رو از هميشه بيشتر !!!

 بيشتر از هميشه ميخوام !!! *

...

به روشنی چشمت قسم

به سادگی دلت قسم 

به گرمی دستانت قسم

به پاکی آرزوهایت قسم

به شیرینی رویاهایت قسم

به رنگ آبی دریا ها قسم

به سرخی گل ها قسم

به سردی شب ها قسم

به استقامت کوه ها قسم

به قشنگی دنیا قسم

قسم که من تا زنده ام به تو وفا دارم  

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:34  توسط ابراهیم | 
           سایۀ خورشید

این شعر را در نوجوانی سروده ام

امروزبا مضمون آن صددرصد مخالفم

اما برای طرفداران هنر برای هنر شاید جالب باشد :

انتحار

سرخپوشانی که در بندید !

روزی من

از این فیروزه ای دهلیزِ تودرتو

شما را

بی صدا

آزاد خواهم کرد

خوشا به حال اسیری که با تو همراه است

ندیده جز غل و زنجیر و از تو آگاه است

 

تو را نه چون همه می خواهم ای نگارِ بلند

که دستِ رابطه از دامن تو کوتاه است

 

اگر که خط بزنی نامت از گذشتۀ من

مسیرِ خاطره هایم به طول یک آه است

 

                                                           

                   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:20  توسط ابراهیم | 
شمع

شمع باشم سوز را در بر کنم

بار دیگر ناله ای از سر کنم

بار اشکم می چکد از دل برون

تا دمی این نرگس دل تر کنم

باز هم غرق این آتش شوم

تا که این دلمرده خاکستر کنم

my love

ترحم

باورت نمی شود که من

در خطوط دست های تو گمم

لحظه ای درنگ کن

قسم به آبی تبسمت

من همان همیشه ی

همیشه قابل ترحمم

مرغ عشق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 11:54  توسط ابراهیم | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:39  توسط ابراهیم | 

هنوز چشم به راهت نشستم

تو بغض خلوت چشمم رو بستم

بی تو من با قلب خستم

تک وتنها بی تو من عمری نشستم

 هنوز چشم به راهت هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 13:11  توسط ابراهیم | 

خنجر برام بیارید من از تبار دردم

عمریه بی طلوعم مثل غروبی سَردم

آیینه دارِ غربت با آدما غریبه

حوای چشمای من ،در حسرتِ یه سیبه

تاریکه سرنوشتم، فانوسِ من شکسته

عمر یه بغضِ سنگین راه گلومو بسته

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 12:58  توسط ابراهیم | 
کاش می دانستی که...

هنوز دلم با کسی نیست...

هنوز هم آن تنهاترینم... 

 

 

 

کاش می توانستم حرفم را بر زبان جاری کنم...

کاش باز می توانستم بگویم..

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:16  توسط ابراهیم | 
گذر ...

  ... از کنار هم می گذریم هر روز

 

بی انکه بدانیم کیستیم . نه نشانی داریم . نه به دنبال نشان می گردیم

هر روز به هم لبخند می زنیم

و فکر . پشت این لبخندهای ساده . خنجر تیزی است که به دشمن می زنیم

که نه . هر لبخند دوستی نیست.

با هم زندگی می کنیم هر روز

در ظاهر . و نه از غم هم اگاهیم و تظاهر به کمک داریم

و کمک برای ما . منتی است که بر هم می گذاریم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:13  توسط ابراهیم | 
Image hosted by TinyPic.com

پیراهن سیاه آن سالها را  عزیزم !  اتو کن 

 روز تولدم به گمانم یکی ازنزدیکیی همین شبهاست

که خوابت

هی بیدارم می کند!

یادت نرود  یک وقتی گل بچینی

همان انگشتهایت را

غروب هر پنجشنبه روی مزارم بکاری

کافیست

 دیگه اخرشه:

 

ir04

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:11  توسط ابراهیم | 


خدایا!

من در قلعه ی فقیرانه خود چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون توئی دارم و

تو چون خودی نداری.

 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 13:3  توسط ابراهیم |