![]() |
![]() |
|
| عشق |
![]() خسته از دست زمونه
خسته از هر آشنایی
خسته ام من خسته ام من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 10:10 توسط ابراهیم |
|
|
تاریکی ها را از همه لحظه های زندگی ام پاک میکنم
وقتی تو هستی قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن
وقتی تو دریاها را به سوی من می آوری، احساس می کنم ناگهان می توانم
وقتی که گریه می کنی شک می کنم به بودنم وقتی که گریه می کنی شک می کنم به بودنم حس می کنم که مرگمُ جلوی چشمام می بینم وقتی که گریه می کنی بدم میاد از بودنم دلم می خواد گریه کنم . چشام دنیا را نبینن وقتی که گریه می کنی دنیا برام سیاه می شه تمومه دنیا یکدفعه روی سرم خراب می شه وقتی که گریه می کنی حتی خدا رَم نمی خوام اخه تو چشمای تو که خدا برام خدا می شه وقتی که گریه می کنی دلم باز آتیش می گیره هی التماست می کنم تا چشمات باز بهار بشه وقتی که اشکات می ریزن روی زمین دلم می خواد داد بزنم . بگم خدا دنیا می خوام خراب بشه وقتی می دیدم التماسه چشماتو به دل می گفتم که نگاه . این عشقیِ که می گن آدما
خواهش می کنم قدر این اشکاتو بدون و که ارز
دیدن چشمهای سیاهت ؟ ارزش رقص چشمام تو صورت مثل ماهت قربانی کردن وجودم تو حضور لحظاتت تو هجوم تنهایی هام گرفتن دستهای گرمت چقدره قیمت بودن ؟ تو دل مثل دریات ؟ تو شب ساکت من نشستن پای حرفات شنیدن دوستت دارم از لبهای نازت
ن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 16:11 توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|