تبليغاتX
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد حتی تو
عشق
 

دست من خیلی حقیرهکه واست یه سایه باشه

اخه خورشیدکی میتونهباشبا همسایه باشه

قصه نگفته بودیتو کتاب سرنوشتم

که بایدلحظه به لحظهتو رو ازنو می نوشتم

یه روزاومدی ازراهازته غبار جاده

ته چشمات غم دریاخسته با پا ی پیاده

تو مثل حادثه بودی  مثل بارون بهاری

کاشکی می شد تو همیشه  برتن تشنم بباری

میدونم تو هم مثل من از جدایی گله داری

بدون این رو واسه عاشقسخته این چشم انتظاری

نتونستم که بدونم توچی هستی و کی بودی

وقتی چشامو گشودمتودیگه با من نبودی

بعد تو تموم فصلاشده پاییز جدایی

منتظر با چشمای خیسمی شینم تا تو  بیایی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:19  توسط ابراهیم |