![]() |
![]() |
|
| عشق |
|
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست...
دلتنگ دیدارت هستم اگر چه خودم از درون حصار تنهایی ام برایت مینویسم از روزها و خاطرات خوشی سخن میگویم که تو انها را محو کر ده ای از شروعی مینویسم که پایانی برای ان نیست از ان همه دل بستگی ها دیوانگی ها ...... باور کن ای مهر بان من که تا ابد چشم به راه باز گشتت خواهم بود من همان قایق شکسته بی بادبانم که ساحل را در پرتو نور فانوس محبت تو جستجو میکند وبرای رسیدن به ساحل رهایی وبا تو بودن نه بیم ازامواج سرکش ونه ازطوفانهای سهمگین دارد ![]()
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:53 توسط ابراهیم |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:46 توسط ابراهیم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|